اگر ....
نيم نگاهي به آخرين مخلوق خويش كرد ونجوا كنان فرمود:
« تو را براي تجسم بخشيدن به عشق خلق كردم كه با همه توان وهستي ات عشق بورزي وايثار كني تا فرشتگان بدانند، چرا بايد تو را تكريم كنند؟ »
سپس خداوند با غباري از مهر خويش ، طبيعت را از آن هفتمين سقف آبي آسمان ، گرد افشاني كرد وبدين سان، همه هستي ، عطر وطعم عشق را گرفتند ...
دفتر.....
فرش ....
همیشه یک رنگ باش
فرش چون رنگارنگه زیر پاست
دوست....
پشت خط مادرش بود.....
پسر با عصبانيت گفت: چرا اين وقت شب مرا از خواب بيدار كردي؟؟؟؟؟؟
مادر گفت:25 سال قبل در همين موقع شب تو مرا از خواب بيدار كردي.....
فقط خواستم بگويم تولدت مبارك پسرم.....
پسر از اينكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد.....
صبح سراغ مادرش رفت.....
وقتي داخل خانه شد مادرش را پشت ميز تلفن با شمع نيمه سوخته يافت.....
ولي مادر ديگر در اين دنيا نبود.....
یاد باد....
روز وصل دوستداران ياد باد،ياد باد آن روزگاران ياد باد،گرچه ياران فارغند از ياد من،از من ايشان را هزاران ياد باد
یه روزی .....
هر چقدر هم سرت شلوغ باشه اما بالاخره تو اون وقتی که تنهایی....
حالا به حرفش رسیدم !
دلم براش لـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک زده !
دلم....
دلم میخواهد کسی باشدخوب باشد...مهربان باشد...بس باشد...همه ی این بودن هایش فقط برای من باشد...فقط برای من
قانون عشق
نان که از خود عشق ساطع می کنند با عشق زندگی می کنند و با عشق نفس می کشند دیگران را نیزبه سمت خود می کشانند
*عشق مغناطیسی ست که ما را به مبدا خود جذب می کند .
*شما این توان را دارید که زندگی سرشار از عشق و رضایت بیافرینید .
*عشق به مراتب بزرگ تر از جاذبه ی فیزیکی و جسمانی ست که نسبت به فرد دیگری در خود احساس می کنیم
*زندگی با عشق مستلزم جرات شهامت و تهور روحی بزرگی ست
*عاشق هر که هستید با وفاداری به او عشق ورزید
*تمامی روابط شما از عشق خواهد درخشید
*به گونه ای از عشق و شور خود مراقبت و پاسداری کنید که گویی گران بهاترین دارایی
سهراب دانشجو
جیبهایم خالی ست
پدری دارم حسرتش یک شب خواب!
دوستانی همه از دم ناباب
و خدایی که مرا کرده جواب.
اهل دانشگاهم
قبلهام استاد است جانمازم نمره!
خوب میفهمم سهم آینده من بیکاریست
من نمیدانم که چرا میگویند
مرد تاجر خوب است و مهندس بیکار
و چرا در وسط سفره ما مدرک نیست!
((چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید))
باید از آدم دانا ترسید!
باید از قیمت دانش نالید!
و به آنها فهماند که من اینجا فهم را فهمیدم
Valentine"s Day
روز عشاق روزیه که در اون مردم با فرستادن کارت تبریک، گل و یا شکلات به همراه یک پیغام عشق علاقشون رو به شخص و یا افراد دیگه نشون میدهند...
داستانهای زیادی درباره علت نامگذاری این روز با نام روز والنتاین وجود داره ولی یکیشون که از بقیه مشهور تره اینه که "سنت والنتاین" یک کشیش رمی در قرن سوم میلادی بود. کلادیوس دوم امپراتور وقت ازدواج رو منع کرده بود. اون میگفت که سربازان متاهل جنگجویان خوبی نیستند. والنتاین فکر میکرد که این کار عادلانه نیست و مراسم ازدواج رو در خفا انجام میداد. کلادیوس که این موضوع رو فهمید دستور داد که والنتاین رو در زندان انداخته و سپس بکشند. کلادیوس به زندان افتاد و در آنجا عاشق دختر کور زندانبان شد. این رابطه در حدی پیش رفت که عشق او و اعتقاد او به پروردگار باعث بازگشت بینایی دختر زندانبان شد.
روز 14 فوریه که والنتاین رو برای اعدام میبردند اون نامه ای نوشت و چون اسمش والنتاین بود، در آخر نامه نوشت "از طرف والنتاین تو" (From your Valentine). از اون به بعد کلمه والنتاین جای خود را بمعنی عاشق در فرهنگ زبان باز کرد.
اولین پیغام والنتاین پس از آن شعری از طرف چارلز (Charles)، از اشرافزادگان اورلئون (orleans) برای همسرش در سال 1415 میلادیه.
ولی روز والنتاین تا قرن 17 میلادی هنوز روزی ناشناخته بود. در قرن 18 نوشتن پیغامهای ابراز محبت و ارسال آن بصورت معمول در آمد. سپس کارتهای آماده درست شد و چون از قبل چاپ شده بود، گفتن "دوستت دارم" را برای مردم (مخصوصا مردم خجالتی) راحت تر کرد.
فقط مال اونا با شی اماخودشون فقط مال تو نیستند از اون های
که زیر بارون برات می میرن ولی وقتی آفتاب شد همه چیز از یادشون میره
از اونایی که سرشون خیلی شلوغه
هنگامی که از دوستی جدا میشوید، اندوهگین مشوید.
زیرا آنچه که در او بسیار دوست می دارید، شاید در نبود او آشکارتر گردد،
همچنانکه کوهنورد از میان دشت بهترمی تواند کوه را ببیند.
اما می دانیم مانند دو خط موازی به هم نخواهیم رسید
ما با هم هستیم
اما میدانیم بوسه ها دلیل ماندن نیست
...وچه زیبا و ستودنی است
که میدانیم برای هم نیستیم .
وقتی وارد شدی
آنقدر کوچک می شود
که دیگر جایی برای نشستن باقی نخواهد ماند
مگر در آغوش من.
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد : تو به من گفتي :
از اين عشق حذر كن!
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!
با تو گفتم :
"حذر از عشق؟
ندانم!
سفر از پيش تو؟
هرگز نتوانم!
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم،
تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"
باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!
اشكي ازشاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد،
يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!
